|
بیابان را، سراسر، مه گرفته است چراغ قریه پنهان است موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته از هر بند احمد شاملو
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:28 توسط ناب
|
سلام راسش امروز که بعد مدتها اومدم اینجا، میخواستم راجع به یه سوال که تو ذهنم بود بپرسم. یعنی راسش خیلی وقته از موقعی که این محیط کار جدیدم رو تجربه کردم سوالهای جورواجور به ذهنم میرسه...سوالاتی در مورد ما آدمها! اینکه چرا بعضی وقتها انقدر عجیب میشیم...یه سالی میشه که اینجا اومدم...یه محیط دولتیه و تو یه دفتری کار میکنم که اکثر همکارا هم خانم هستن. کارم مربوط به رشتمه و تو اتاق کارمون ما چند نفر تقریبا هم سن و سالیم اما با این وجود محیط چندان جالبی نداره! اوایل فکر میکردم آدمای اینجا از یه کره دیگه اومدن! نمیدونم والا... شاید من رفتار با اونا رو بلد نیستم...اما چرا باید اینقدر سخت باشه؟ * حالا چون محیط کاره نمیشه چندان توقعی هم داشت. خاصیت کار همینه که تو یه رابطه کاری بیشتر چالش پیش میاد. با اینحال بعضی وقتها تعجب میکنم...از اینکه چرا اینقدر ما آدما به خاطر غرضها و منافع شخصی که خودمون داریم به همدیگه بدی میکنیم! آخه جالبتر وقتیه که دوست هم در حق دوست بی معرفتی میکنه و اونو به خاطر شخص خودش دور میذنه و بعد فکر میکنه خوب داره واسه هدفش (که مثلا رسیدن به پست یا یه جایگاه بهتری تو کاره) تلاش میکنه دیگه... اما غافل از اینکه داره دوستش رو از خودش دور میکنه. در حالیکه میتونستن با کمی گذشت در کنار هم پیشرفت کنن. بگذریم... * دوران تازه ای رو آغاز کرده ام. که وجهی از اون خوبه ولی خوب مثل همیشه چالشهای خاص خودش رو هم داره. و وجه دیگرش هم خیلی خوبتره چون مربوط به شروع یک زندگی مشترکه که دلم نیومد در کنار مزخرفاتی که بالا نوشتم بهش اشاره نکنم. چون هم دورانیه که آدم مستقل تر از خانواده اولش میشه، هم میتونه اوقات زیباتری رو تو زندگیش تجربه کنه و هم یه جورایی انگار بزرگتر میشه!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:11 توسط ناب
|
اصلا لازم نیست انسان بزرگی باشیم همان انسان بودن کافیست! (شکسپیر)
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:50 توسط ناب
|
|